پ
پای در زنجیر نزد دوستان به که با بیگانگان در بوستان
پاي سگ بوسيد مجنون خلق گفتند اين چه بود گفت اين سگ گاهگاهي كوي ليلي رفته بود
پر پروانه شکستن نه نشان هنر است گر توانی بشکن شاه پر شاهین را
پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هوشیارها
پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند چه بدا که بسته مرغی که پرش شکسته باشد
پس بگردید و بگردد روزگار دل به دنیا در نبندد هوشیار(ای که دستت)
پس بگرديد و بگردد روزگار تا به دنيا دل نبندد هوشيار
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر
پشمینه پوش تند خوی از عشق نشنیدست بوی
پشه کی داند این باغ از کی است در بهاران زاد و مرگش در دی است
پند من بشنو به جز با نفس شوم بدسرشت باهمه عالم مدارا کن کمال این است و بس
پی گنج بردند بسیاررنج کنون خاک ریزند به سر چوگنج
پیری چه دردیست تعمیر ندارد ویران شود آن خانه که یک پیر ندارد
پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تانباشد در پس دیوار گوش